حکایت از چه کنم..

درخواست حذف این مطلب

یادت هست آن ... ى شهریورى که آمده بودم پیشت؟ آن روز عصر خیلى دلم گرفته بود و دیدن تو برایم مثل عصر پنجشنبه بود.. من تورا داشتم و غم ... ن بودم.. تو بودى من قفل سکوت به دهانم خورده بود.. شهامت نداشتم دوستت بدارم.. خود خورى امانم را بریده بود.. حرف زدن نعمتى بود که از من گرفته شده بود.. لال شده بودم.. من در بزرگى بازوان تو کوچکتر و کوچکتر میشدم.. آب میشدم و لام تا کام حرف نمیزدم.. دلم برایت تنگ میشد اما زندانى بودم.. گرفتار بودم.. مثل مرده ها.. دستم از همه جا کوتاه بود.. آن ... اندوهناک.. آن ... غم گرفته.. من تنها بودم.. تنها رهام کرده بودى.. من هم رفته بودم اون بالا.. تا توانسته بودم سیگار دود ... .. تو راه برگشت که ع را دیدم به من گفت تو خیلى مردى.. هه.. از کفش هاى سوزنى ام تعریف کرده بود و باهاش خداحافظى کرده بودم.. یادت هست؟.. تو رفتى نمیدانم کى کى اک را ببینى.. وهمین بس بود تا من آن بدترین ... در خاطرم بماند.. نه تو یادت نیست.. من اما آنروزها خیلى دوستت داشتم..